برگی از دفتر خاطرات شیطان رجیم:
برگی از دفتر خاطرات شیطان رجیم:
همونطوری که احتمالاً میدونید، مغازهای که ما باز کردیم مغازهی شیرمالفروشیه؛ یعنی توش نون شیرمال میپزیم و تازه میفروشیم.
منتهای مراتب، برای اینکه بتونیم یه بخشی از هزینههامون رو پوشش بدیم، روزانه دو تا سینی شیرینی دیگه هم از یه تولیدی میاریم؛ یکی شیرینی محلی و یکی دونات شکلاتی.
این دوتا معمولاً فروش یه روزمونن و اگر همون روز فروش نرن و به فردا برسن، هم کیفیتشون میاد پایین، هم دیگه کسی راحت نمیخره. بنابراین اینا برخلاف شیرمال که داره خودبهخودی فروش میره، نیاز به تلاش برای فروخته شدن دارن.
مشکل اینه که چون اول کاره، خیلیها اصلاً نمیدونن ما علاوه بر شیرمال، دونات و شیرینی محلی هم داریم. بیشتر مردم به هوای نون شیرمال میان داخل و اصلاً توجهی به اون دوتا سینی پشت شیشه نمیکنن. بنابراین اگر من دربارهی اون دوتا شیرینی حرف نزنم و پیشنهادشون ندم، ممکنه اصلاً فروش نرن.
مغازهی ما جای نسبتاً خوبیه؛ سر نبشه و توی بلوار اصلیه. ولی چون هنوز تابلو و این چیزها نداریم و دو طرفمون هم دوتا فروشگاه بزرگ و پرزرقوبرقه، خود مغازه خیلی دیده نمیشه. فعلاً چیزی که بیشتر از همه مشتری برامون میاره، بوی نونیه که موقع پختن توی خیابون میپیچه و بعد هم تعریفهایی که مشتریهای قبلی برای بقیه میکنن.
اطرافمون هم دو سه تا باشگاه هست؛ یه باشگاه مردونه، یه باشگاه زنونه و یه باشگاه هم برای ورزشهای رزمی بچهها. اون سه چهار ساعتی که ما بعدازظهرها بازیم، تقریباً همون موقعیه که اینا از باشگاه میان بیرون.
طرف از باشگاه اومده بیرون، گرسنهست و بوی نون رو میشنوه، میاد داخل که یه نون شیرمال بخره و بره. با من مواجه میشه که اونجا مثل گربهنره و روباه مکار نشستم و میگم: «دونات هم داریمها، دونات نمیخواین؟» و اشاره میکنم به اون سینی.
اگر ببینم یه ذره مردده، یعنی توی صورتش میخونم که دلش میخواد ولی با خودش میگه «من تازه از باشگاه اومدم» یا هر چیز دیگهای، شروع میکنم به پرزنت کردن.
میگم اینا خیلی تازهست، مال همین چند ساعت پیشه. ببین چه شکلات خوشگلی داره. تازه قیمتش هم حدود ۳۰، ۴۰ درصد از جاهای دیگه ارزونتره.
خلاصه یه کم از این حرفها میزنم و با لبخند و حالت دخترخالهطور میگم که اگر تا حالا امتحان نکردین، حتماً یکی بردارین.
و جالب اینه که تقریباً ۹۰ درصد مواقع جواب میده و برمیدارن.
دیروز ساعت پنج مغازه رو باز کردیم و ساعت ششونیم کل سینی دونات فروخته شده بود؛ در حالی که روزهای اول آخر وقت هنوز سه چهارتاش میموند.
از یه طرف خیلی خندهم میگیره که با یه کم زبون ریختن و بازی درآوردن تونستم یه سینی کامل دونات بفروشم و احتمالاً بعداً که جا افتادیم شاید دوتا سینی هم بشه؛ اون هم به آدمهایی که اصلاً با قصد خرید دونات وارد مغازه نشده بودن و احتمالاً اگر من پیشنهاد نمیدادم، حتی متوجه نمیشدن دونات هم داریم.
از یه طرف هم عذاب وجدان میگیرم. میگم خب بندهخدا دو ساعت رفته باشگاه، عرق ریخته و ورزش کرده، بعد من این همه شکر و روغن گذاشتم جلوی دستش و وسوسهش کردم که بخوره و هرچی رشته بود، پنبه کردم.
ولی در کل برای خودم خیلی جالبه.
اینکه همین صورت آشنا، لبخند، برخورد گرم و کمی زبون ریختن واقعاً روی فروش اثر میذاره.
من حتی دروغ هم نمیگم. واقعاً دوناتها تازهان، واقعاً خوشمزهان و واقعاً قیمتشون خوبه.
کلاً از این بازیگوشیای که توی مغازه میشه داشت خوشم میاد؛ اینکه یه چیزی رو امتحان کنی، ببینی چی جواب میده، نتیجهش رو همون موقع ببینی و دفعهی بعد یه چیز دیگه رو امتحان کنی.