یه عالمه دستنوشته از بازه زمانی حدودا ۱۰ تا ۸ سال پیش رو دارم میریزم دور و نابود میکنم. اینا برام جالب بودن. از اوایل یادگیریِ خودآموز برنامهنویسی که مطابق درکم از مطالب یه سری چیزا رو یادداشت میکردم. صفحه پشت صفحه پشت صفحه...
دورانی بود...



چقدر این حمیدرضای طفلی سالها دور خودش چرخید و خودش رو اذیت کرد و نفهمید چکار کنه... منطق مطلق آخه؟ نصف آسیبای زندگیت از همین بوده. یه عالمه هست که نمیشه share کنم. کاش میتونستم برم به گذشته بهش بگم انقدر تحلیل نکن. نیاز نیست بفهمی. زندگی کن. دوست پیدا کن. یواش یواش میفهمی.
الآن به این فکر میکنم حمیدرضای ۴۰ ساله به من چجور نگاه خواهد کرد. اون باید بره obsidian رو بخونه.
