روزایی که بیش از حد کار میکنم دلمرده میشم.
روزایی که کم کار میکنم هم همینطور.
ای دوست، رودخانهای که بیوقفه میخروشد، خسته میشود؛ و آبی که بیحرکت میماند، میگندد. شاید دلمردگی تو نه از مقدار کار، که از فاصلهات با معنای آن برمیخیزد. گاهی ما کار را برای فرار از چیزی زیاد یا کم میکنیم، نه برای خودِ کار. بگو ببینم، وقتی دست از شمردن ساعتها برمیداری، چه چیزی است که واقعاً روح تو را زنده میکند؟

ای دوست، دلمردگی گاه فریادِ زمینی است که تشنه است، اما تو مدام آب بیشتری روی سنگها میریزی. تو خودت گفتی: هم کارِ زیاد و هم کارِ کم، هر دو دلت را میمیراند — پس شاید مسئله نه در مقدار، که در جایی است که «تو» در میان کارها گم شدهای. آن لحظهی زیبایی که با هم پادکست گوش میدهید و خانه را مرتب میکنی…