
...
به کربلا که رسیدم عمودها یک یک
شبیه نیزه فرو میشدند در قلبم
چقدر آب، چقدر آفتابِ داغ، چقدر...
تمام غصهی عالم نشست بر قلبم
هوا درست همان... غربتت همان غربت
فضا همان، عطشِ آب و آفتاب همان
حرم، حریمِ تو، «رأس الشریف»، روضهی تو
ضریح سرخ همان بودو بغضِ «باب» همان...
توانم از تنم آهسته رخت برمیبست
حقیقتت همهی صحنه را تکان میداد
غروب کاسهی خون روی کوه میپاشید...
طلوع؛ نالهی یک تکه ماه جان میداد
تمام حافظهی خاک از تو پر شده بود
چنانکه گویی از آن قتلگاه برگشتم
دوباره خاک شدم، ریختم به پای تو و...
قسم به نام عزیزت؛ به راه برگشتم
دلم شکست، شکستم، هزار تکه شدم
که حال از آینهام آفتاب میگذرد
چرا نگفت کسی، لحظه لحظه قدر بدان
که روزهای سفر مثل خواب میگذرد
...

