از واژهها ترسیدم و خود را
در واجهایی بیصدا خواندم
از رنج دوری کردهام اما
از کالبدهایم جدا ماندم
#فائزه_سالاری
@faeze
از واژهها ترسیدم و خود را
در واجهایی بیصدا خواندم
از رنج دوری کردهام اما
از کالبدهایم جدا ماندم
#فائزه_سالاری
امروز که کولر بدون روشن بودن پمپ داشت باد خنک میداد احساس کردم که چقدر به پاییز نیاز داشتم
به دیدن یک ملایمت و مراعات بیقید و شرط و بیتوقع در تلاطمی که منو توو خودش گرفتار کرده، به یک آپشن کاملا خودبخود و اتومات بدون اینکه هیچ چیز بیشتری لازم باشه حتی به اندازهی روشن کردن پمپ:_)
کاش مراقبت را یادگرفته بودم
نه از زخمهایم پس از درماندگی و ناچاری
از مادرم...
پیش از آنکه معنی رنج را فهمیده باشم
کاش آنرا از زنی به ارث برده بودم
زنی که میتوانست بدنش را حس کند
و به قلبش اجازه دهد که در دستانش بِتَپَد.

"با مشکلات همزیستی نکنید
به مشکلات عادت نکنید
مشکلات رو حل کنید"
ناراحتم که باید همچین چیز بدیهیای برام در این لحظه انقدر تکاندهنده باشه...
فکر میکنم تنها فرقمون با آدمای بدجنس اینه که به اونا ثابت شده بدجنسی جواب میده یعنی تو چند بار بدجنسی میکنی و میبینی نه مثل اینکه اینجوری بر خلاف قبل که از زمین و زمان برات میبارید؛ دنیا بر وفق مرادت میگرده، بیشتر سود میکنی، بیشتر پول گیرت میاد، بیشتر آدما به حرفت گوش میدن، جایگاهت میره بال…

هوسِ داغیِ کوکی با سردی بستنی🍪🍨
چقد طول میکشه تا آدمیزاد بتونه، فقط به عنوان کسی که مثل همهی آدمهای دیگه وجود داره و اثرش حس میشه، کمی خودش رو احساس کنه؛ بعد تازه بتونه کمکم به این اثر حسی مثل دوستداشتن پیدا کنه...
انگار تا قبل از این حالت چون همیشه با خودمون بودیم، وجود داشتن رو یک پیشفرض درنظر گرفته بودیم و بصورت کاملا خ…
نویسهی سروا باعث شد دلم بخواد این متنم رو که قبلتر نوشتم برای اولین بار کامل منتشر کنم:
چیزها دارند بهاندازه کافی درست کار میکند؟
ناهار امروز بهاندازه کافی پروتئین دارد؟
در این روزهایی که مثل باد میگذرد برای بچه دار شدن هم درحال آماده شدن هستیم؟
رابطه دارد خوب کار میکند؟
اگر مادر باشم میتوانم هنو…
شاید مسخره و کلیشه به نظر بیاد، ولی خانه داری داره زندگی منو می بلعه و یه آبم روش. احساس میکنم هر بار که دارم کارهای تکراری خونه رو انجام میدم، به شکل بدی مورد تعرض واقع میشم.
این روزها دارم چیزهایی مینویسم که میترسم آدمها بشنوندشان
میترسم آدمها این هارا از من یاد بگیرند
و میترسم که نویدبخش چیزی باشم که سالها با آن جنگیدهام...
اگه یک عمر اون بچه حرفگوشکنهی خانواده بوده باشی، از سختترین لحظههایی که تجربه میکنی اونجاست که میفهمی مامان و باباتم دوست نداشتن انقد حرف گوش کن باشی! ولی مثل یک راز اینو با خودشون انقد نگهداشتن تا وقتی که دیگه نتونستن تحملش کنن.
به محض اینکه میفهمن دیگه زیانش داره از سودش بیشتر میشه شروع …

...
به کربلا که رسیدم عمودها یک یک
شبیه نیزه فرو میشدند در قلبم
چقدر آب، چقدر آفتابِ داغ، چقدر...
تمام غصهی عالم نشست بر قلبم
هوا درست همان... غربتت همان غربت
فضا همان، عطشِ آب و آفتاب همان
حرم، حریمِ تو، «رأس الشریف»، روضهی تو
ضریح سرخ همان بودو بغضِ «باب» همان...
توانم از تنم آهسته رخت برمیبست
حقیقتت…
۲۸دقیقه وقت داری بخوابی فائزه خانم
وگرنه همهرو باید با یه آب بشوری بره...>_<
کلی وقت گذاشتم روتین پوستی رفتم؛ اومدم بخوابم متوجه شدم یک ربع از اذون صبح گذشته؛
احساس کردم کلی زحمت کشیدم، به جزئیات توجهکردم، مراقبت کردم بعد خدا که تمام این مدت بالاسرم بوده یهو گفت: همه رو بشور قبول نیست:_)
روغن و سرم و سرمه رو همه رو با یه آب شستم.