چقد طول میکشه تا آدمیزاد بتونه، فقط به عنوان کسی که مثل همهی آدمهای دیگه وجود داره و اثرش حس میشه، کمی خودش رو احساس کنه؛ بعد تازه بتونه کمکم به این اثر حسی مثل دوستداشتن پیدا کنه...
انگار تا قبل از این حالت چون همیشه با خودمون بودیم، وجود داشتن رو یک پیشفرض درنظر گرفته بودیم و بصورت کاملا خودکار فقط روی نواقصِ این پیشفرض متمرکز شدیم که بهتر و کارآمدترش کنیم و هیچوقت نمیپرسیم که این وجود رو به عنوان یک چیز خنثی هم میتونیم ببینیم که فارغ از رشد، به خودیِ خود چه حسی بهمون میده، مثل اینکه اگه یه دوست صمیمی، یا یک آدمِ نزدیک(این نزدیک بودن مهمه چون با خودمون غریبه نیستیم) مثل مادر یا برادر با این خلقیات و اداها و اطوارها داشتی چه حسی بهش پیدا کرده بودی؟ چقدر بهش تعلق خاطر داشتی؟ چقدر احساس ملاحظه و مسئولیتت دربرابرش بالا میومد؟ و چقدر دلت میخواست توجه و علاقهتو بهش نشون بدی؟

