نویسهی سروا باعث شد دلم بخواد این متنم رو که قبلتر نوشتم برای اولین بار کامل منتشر کنم:
چیزها دارند بهاندازه کافی درست کار میکند؟
ناهار امروز بهاندازه کافی پروتئین دارد؟
در این روزهایی که مثل باد میگذرد برای بچه دار شدن هم درحال آماده شدن هستیم؟
رابطه دارد خوب کار میکند؟
اگر مادر باشم میتوانم هنوز خودم باشم؟
مادر بودن این مراقبتها را مضاعف خواهد کرد؟ با این فکرهای پرجزئیات و درگیرکننده جایی میماند برای خودم که کمی آزاد باشم؟ آزاد از نگرانیِ یک چیز مراقبتنشده... مراقبت معنای دقیقی دارد، مخصوصا تووی رابطه، همه چیز نیاز به مراقبت دارد؛ مراقبت را دوست دارم چون هرجا که تولد و شکوفایی و رشد باشد مراقبت هم هست، اما مراقبتِ دائمی از چیزهای مراقبت نشده را دوست ندارم، مراقبتی که انتخاب نمیکنی اما روی پیشانیات نوشته شده را دوست ندارم!
اسمِ این مراقبت را میگذارم مراقبتِ زنانه!
مراقبتِزنانه یعنی یکجور وسواسِ مغزی و بدنی! گویی مجبوری ساختار مغزت را به کل عوض کنی تا بتوانی چیزهای بیشتری را در آن بگنجانی، مغزت کافی نیست چون از کوچکترین و دیدهنشدهترین نیازهارا باید بفهمی یا حتی پیشبینی کنی پس سعی میکنی بزرگش کنی
مراقبتِ زنانه یعنی بچه هست، سالم هم هست، شاد هم هست، اما آیا دیروز که خوب غذا نخورد و پیپی نکرد یعنی بیمار شده؟
مراقبت زنانه یعنی هرروز دارد آفتاب طلوع میکند، روز تازهای سرزده، همه چیز در زیباترین شکل خودش دوباره از خواب بیدار شده اما آیا برای شروع این روز لباس همه تا اندازهی قابل قبولی مرتب است؟ آیا برای کسی که الان دلش صبحانه نمیخواهد و حدود یک ساعت دیگر حتما گرسنه میشود، لقمهی نان و پنیر گرفتن فایدهای دارد یا ترجیح میدهد یک چیز شیرین بخورد؟
یعنی همیشه حواست باشد اول جارو کنی بعد گردگیری، اما وقتی کسی خواست در این خانه گردگیری کند به او تذکر ندهی که قبل از آن باید جارو میکرد! چون قرار است تمام این نکات کوچک را بدانی اما همزمان یک ناظمِ همهچیزدان هم نباشی که همه را آسی کرده از غرهاش! بگذار آدمها تجربه کنند و کودک باشند و خودشان بزرگ شوند بعد کمکم یاد میگیرند چطور اول جارو کنند بعد گردگیری، البته اگر بازهم دست به این تجربه بزنند.
مراقبتِزنانه یعنی بیشتر فکر کردن؛ یعنی بیشتر و بیشتر و بیشتر فکر کردن...
یعنی در دنیای کمیتها و رشد فردی در کیفیت چیزهای کوچکِ جمعی گرفتار شدن؛ چیزهایی که کسی بهشان اهمیتی نمیدهد... چیزهای مراقبت نشدهای که به پای هیچکس نوشته نمیشوند مگر آنکه زنی روزی آن را به دوش کشد.
مراقبت زنانه یعنی آنچه زنان به دوش میکشند بیآنکه انتخاب کرده باشند.
بعد به خودت میآیی و میبینی هیچچیز را حس نمیکنی، ارتباطت با واقعیت قطع شده؛ تو شدهای مسئولِ مراقبت؛ کی مراقب خودش نبود؟ تو میدانی، همهچیز را در ذهنت یادداشت کردهای، از همان اول که بین غذا کلی آب خورد و گفت حالم خوب نیست و بعد که جلوی کولر خوابید و صبح آنقدر در گوشی فرو رفت که صبحانه خوردن را هم فراموش کرد و سردرد هم به آن اضافه شد...
آدمها در بدو بدوی ارتقای خود و دستاوردهایشان هر روز بیدار میشوند و میجنگند و خسته از جنگ برمیگردند و به خواب میروند؛ تو ولی میدوی برای ارتقای همهچیز... همه چیز جز خودت؛ شب که همهی صداها آرام شد، خستهای اما اشتیاق خواب نداری؛ دوست داری چراغ کوچکی را روشن بگذاری و بنشینی تووی تنهاییت؛ یک لحظه مراقب هیچ چیز نباشی؛ شب زمانیست که چیزها میتوانند به حال خود رها شودن و نیاز به مراقبت نداشته باشند؛ پس همهچیز را به حال خود رها میکنی اما نمیدانی باید چه چیز را دنبال کنی؛ نمیدانی کتاب خواندن خوشحالت میکند یا رفتن تووی اکسپلور اینستاگرام؛ نمیدانی چت کردن با چت جیپیتی آرامت میکند یا چند جمله نوشتن درباره خودت؛ فرض کن بیایی بنشینی پای دفترت؛ نمیدانی از اول صبح که کلی احساس های سنگین و دلِگرفته داشتی بنویسی یا از عصر که فکر ناهارو شام و آمدن و رفتنها موضوع را به کلی عوض کرد؟ چرا وقتی نوبت به تو میرسد موضوع عوض میشود؟ موضوع هم گویی عبور میکند از تو، کمی نمیماند ببیند دردت چیست... حالت چیست
خودت هم نمیدانی اصلا چه حالی داری
نمیفهمی اصلا کی هستی، برای چی تووی این دنیایی
مسئله عوض میشود چون اصلا مسئله نیستی
زندگیت را بکن زن هیچیت هم نیست اصلا.


