وقتی کیف رو از غرفه دزدیدن من اصلا متوجه نشدم و بعدش که خواستم به کسی نشون بدم، دیدم نیست.
امشب متوجه شدم دختره آویز رو تو مشتش گرفت و توی آستین کاپشنش مخفی کرد و دو بار هم گفتم اون والی که دستت بود رو پیدا نمیکنم و هر دو بار گفت من گذاشتم سرجاش. برای بار سوم خیلی جدی گفتم پیداش نمیکنم گفت من نمیدونم و به دو برخلاف جهت دوستاش رفت.
نمیدونم چرا اون لحظه نتونستم بگم دستت رو باز کن! شاید چون بچه بود و بقیه غرفهها شلوغ بودن، نخواستم آبروش بره. بابت کیف که ارزشش زیاد بود اصلا غمگین نبودم ولی برای این آویز ۱۹۵ غمیگنترین حالم رو دارم.
نمیدونم برای اینکه مالم رو از دست دادم ناراحتم یا برای اینکه مچش رو نگرفتم یا برای اینکه فکر میکنه خیلی زرنگه یا چون زبونم نمیچرخه به نفرین!
آخه دزدی تو این سن!!
اولین تجربهی فروش حضوریم در کنار خاطرات خوشش، خاطرات تلخ عجیبی داره.
هعب.

