امشب قصد بیرون رفتن از خونه رو نداشتم، جز برای بازدید‌. یهو از برنامه‌ای که داشتیم، خارج شدیم. گذرمون به مغازه‌ها افتاد. از اول ماه یادم بود که تولدش، اواسط شهریورماهه، ولی وقت، خلاقیت و حوصله کافی واسه خرید کادو نداشتم. بهش گفتم به انتخاب خودت، هر چی می‌خوای بردار، من حساب می‌کنم. چند مدل از اون‌چیزی که می‌خواست، فروشنده آورد. یکی‌اش رو انتخاب کرد و منم حساب کردم.

اینا رو نوشتم که یه جا، اون احساس منفیم رو خالی کرده باشم که چرا یه هفته قبل و بعد تولد امسالم، باهام‌ نامهربون شده بود و موقعی که کادو رو بهم داد، گفت از سر اجبار خریده، وگرنه مایل نبوده. دلی که شکستنی بود و با هزارتا چسب به هم وصله کرده بودم، اونموقع خردتر و خردتر شد و امشب دوباره یادم‌ اومد، اما من بخشيده بودمش که به قلبم بیشتر فشار وارد نشه...

34
6 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول