اگه یک عمر اون بچه حرف‌گوش‌کنه‌ی خانواده بوده باشی، از سخت‌ترین لحظه‌هایی که تجربه می‌کنی اونجاست که می‌فهمی مامان و باباتم دوست نداشتن انقد حرف‌ گوش کن باشی! ولی مثل یک راز اینو با خودشون انقد نگه‌داشتن تا وقتی که دیگه نتونستن تحملش کنن.
به محض اینکه می‌فهمن دیگه زیانش داره از سودش بیشتر می‌شه شروع می‌کنن به سرکوفت زدن و مقایسه کردن؛ همون کسایی که اول از همه باید تشویقت می‌کردن که لازم نیست همیشه دنبال جلب رضایت ما باشی و گاهی می‌تونی توو مسیری که خلاف میل ماست هم قدم بزنی. اما چون همین رو زمانی خطر دیدن برای خودشون، تصمیم گرفتن این راز رو همیشه از تو پنهان کنن و تو رو توو این نتیجه نگه‌دارن که تا وقتی آدم خوبی هستی که اونا ازت راضی باشن، بله همین آدما یه روز برمی‌گردن بهت می‌گن که تو پس کی قراره راهتو پیدا کنی و اگه پیدا کردی چرا داری از پس خودت برنمیای؟

54

راستش اومدم از خودم بنویسم. ارتباط داشتن حتی کلامی قبل از ازدواج توی خانواده‌ام اینطور بنیان شده بود که کاملا غیرممکنه و تبعاتش هم زیاده. ولی وقتی که بعد دانشگاه و ارتباط دورادور با اون آدم دوست‌داشتنی گفتم که فکر میکنم شدنی باشه و از چارچوب قوانین خانواده، کمی پام رو اون‌ورتر گذاشتم، خودشون استقبال می‌کردن. ینی میخوام بگم دیگه خبری از اون همه سخت‌گیری نبود. حتی خودشون هم پیشنهاد دادن اگر میخوای بری ببینی‌اش یا حرف بزنی، ما موردی نداریم، فقط حد و مرزت مشخص باشه. به‌نظرم این خط‌ومشی مشخص کردن خانواده در ابتدا به دلیل اینه که نمیدونن بچه‌شون چه واکنشی نشون می‌ده و چون تجربه نداره، احتمالا به خودش آسیب بزنه.

حتی بعد از اینکه یه نفر که گفت اطلاع داره از چیزی که میخواد بگذره، بازم خانواده گفت که اون همکاری مشترک رو بهتره رها نکنی و محکم باشی.

*در ارتباط با حد و مرز بگم که بابام همیشه یه مثالی توی ذهنش هست که واسم میگه و واسه خودش عذاب اوره و منم متوجهشم.

20
3 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول

پاسخ‌ها (1)

آره متوجه‌ام چی می‌گی واقعا والد بودن مثل راه رفتن لبه‌ی تیغه

کاری که در سنجیده‌ترین حالتش برای بچه‌ت انجام می‌دی ممکنه واقعا به ضررش باشه.

و منظور من هم اینجا اون بخش سنجیده‌‌ای که قطعا خطاهایی هم داره نبود؛ منظورم اون ایگویی بود که در جایگاه والد اگه یک لحظه برگردی به خودت نگاه کنی می‌بینی یک کاری ر…

10