اگه یک عمر اون بچه حرفگوشکنهی خانواده بوده باشی، از سختترین لحظههایی که تجربه میکنی اونجاست که میفهمی مامان و باباتم دوست نداشتن انقد حرف گوش کن باشی! ولی مثل یک راز اینو با خودشون انقد نگهداشتن تا وقتی که دیگه نتونستن تحملش کنن.
به محض اینکه میفهمن دیگه زیانش داره از سودش بیشتر میشه شروع میکنن به سرکوفت زدن و مقایسه کردن؛ همون کسایی که اول از همه باید تشویقت میکردن که لازم نیست همیشه دنبال جلب رضایت ما باشی و گاهی میتونی توو مسیری که خلاف میل ماست هم قدم بزنی. اما چون همین رو زمانی خطر دیدن برای خودشون، تصمیم گرفتن این راز رو همیشه از تو پنهان کنن و تو رو توو این نتیجه نگهدارن که تا وقتی آدم خوبی هستی که اونا ازت راضی باشن، بله همین آدما یه روز برمیگردن بهت میگن که تو پس کی قراره راهتو پیدا کنی و اگه پیدا کردی چرا داری از پس خودت برنمیای؟
خیلی عجیبه واقعا

